خدای وهابیت

از جمله معتقدات بنیان‌گذار فرقهء وهابیت، اعتقاد به جسمانیت خداوند سبحان و اثبات لوازم آن همچون داشتن صورت، دست، پا و کارهایی چون راه رفتن، خندیدن، نشستن به روی صندلی و مانند اینهاست (شاخ شیطان، عصیری، ص 153).

ممکن است گفته شود مراد از اعضا و جوارحی چون دست،‌ همان قدرت خداوند و به اصطلاح، تشبیه معقول به محسوس است، چنانچه این معنا در ادبیات عرب و غیرعرب متداول است، نه اینکه واقعاً برای خداوند دو دست همچون دست‌های انسان باشد (شاخ شیطان، عصیری، ص 153).

در پاسخ گوییم: اگر وهابیت چنین سخنی می‌گفت ما نیز پذیرفته و اعتراضی نمی‌داشتیم، اما زمانی که ابن‌تیمیه بر جسمانیت خداوند با اعضایی همچون اعضای انسان تصریح دارد یا هیئت کبار علمای عربستان سعودی به صراحت می‌گویند: «ما این روایات را بر اساس ظاهر آن قبول کرده و به آن ایمان می‌آوریم، دیگر جایی برای توجیه باقی نمی‌ماند.» (شاخ شیطان، عصیری، ص 153).

ابن‌تیمیه می‌گوید (شاخ شیطان، عصیری، ص 153): «در جایی از کتاب خدا و سنت رسولش و نیز در گفتار امت سلف (صحابه) و پیشوایاان دینی نیامده که خداوند جسم نبوده و از جسمانیت و عَرَض بودن منزه است؛ از این رو انکار معنایی که شرع و عقل آن را نفی نکرده، نوعی نادانی و گمراهی است.» [1] (شاخ شیطان، عصیری، ص 154).

و نیز همو می‌گوید: «اگر خداوند بخواهد با قدر خویش می‌تواند بر پشت یک پشه‌ای هم قرار گیرد، پس چگونه نتواند بر روی عرش استقرار بیابد؟» [2] (شاخ شیطان، عصیری، ص 154).

البته این سخن از ابن‌تیمیه جای تعجب نیست، چرا که استاد وی «ابویعلی» نیز در جسمانیت خداوند تا آنجا پیش می‌رود که همهء اعضا و لوازم جسمانیت جز ریش و عورت را برای خداوند جایز می‌داند: «نسبت به آنچه که در صفات حق گفته می‌شود، از قول من نقل کنید که من هر عضوی را برای خداوند به جز ریش و عورت، قائل می‌شوم.» [3] (شاخ شیطان، عصیری، ص 154).

همچنین هیئت عالی افتای سعودی در پاسخ به پرسشی دربارهء جسمانیت خداوند تعالی نوشته است: «با توجه به اینکه دربارهء جسمانیت خداوند نفیاً و اثباتاً سخنی در روایات نیامده، نباید سخنی گفته شود؛ چون صفات خداوند توقیفی است. (یعنی فقط همان مقدار را که در روایات آمده می‌توان به زبان آورد.)» [4] (شاخ شیطان، عصیری، ص 154 و 155).

و یا در پرسشی دیگر از این هیئت چنین آمده است: «آیا خداوند متصف به صفت هروله (دوان دوان رفتن) می‌باشد؟» در پاسخ آورده‌اند (شاخ شیطان، عصیری، ص 155):

«آری! صفت هروله (دوان دوان رفتن) خدا در حدیث قدسی که بخاری و مسلم نقل کرده‌اند آمده که خداوند فرموده: اگر بنده‌ای یک وجب به من نزدیک شود، من یک ذراع (نیم متر) به او نزدیک خواهم شد و اگر او یک ذراع به طرف من بیاید، من به قدر فاصلهء انگشتان دو دست که به صورت افقی باز شود (بیش از یک متر و نیم) به او نزدیک خواهم شد، اگر او قدم‌زنان به طرف من بیاید، من دوان دوان به طرف او خواهم رفت.» [5] (شاخ شیطان، عصیری، ص 155).

۱) خدا با چهره‌ای همچون آدم با قامتی شصت ذراعی

در معتبرترین کتاب پس از قرآن کریم (اصح الکتب بعد القرآن) نزد اهل‌سنت روایت شده است: «ابوهریره از پیامبر اکرم (ص) روایت کرده است: خداوند آدم را به شکل خود و با قدی شصت ذراعی خلقت فرمود.» [6] (شاخ شیطان، عصیری، ص 156).

گفتنی است: 60 ذراع معادل است با 30 متر (شاخ شیطان، عصیری، ص 156).

۲) دیدن خداوند با چشم سر

«نزد رسول خدا (ص) بودیم که حضرت نگاهی به ماه شب چهارده [کردند] و فرمودند: همان‌گونه که این ماه را می‌بینید، خداوند را نیز به خوبی دیده و در دیدن آن دچار مشکلی نخواهید شد.» [7] (شاخ شیطان، عصیری، ص 156).

این روایات در حالی در صحیح بخاری و مسلم روایت می‌شود که عایشه نسبت کذب به معتقدان این نظریه داده و از او این‌گونه نقل می‌کنند (شاخ شیطان، عصیری، ص 158):

الف) «مسروق می‌گوید به عایشه گفتم: ای مادر! آیا محمد (ص) پروردگارش را دید؟ گفت: همانا از این سؤال تو مو بر تنم سیخ شد! سه چیز است که هر کس برای تو حدیث کرد، دروغ گفته است. کسی که برای تو نقل کند محمد (ص) پروردگارش را دیده، حتماً دروغ گفته است. سپس این آیه را خواند: چشم‌ها او را نمی‌بیند و او چشم‌ها را می‌بیند و او لطیف و خبیر است.» [8] (شاخ شیطان، عصیری، ص 159).

ب) مسروق از عایشه روایت کرده که او گفت: هر کس بگوید رسول خدا، محمد، پروردگارش را دیده دروغ گفته، چرا که خداوند می‌فرماید: چشم‌ها او را نمی‌بیند.» (شاخ شیطان، عصیری، ص 159).

البته هدف از نقل روایاتی از عایشه، آشکار ساختن تعارضات متعدد در صحیح‌ترین کتاب‌های اهل‌سنت در موضوعات مختلف از جمله موضوع رؤیت خداوند است وگرنه ما عایشه را مفسر قرآن ندانسته و آنچه را او تفسیر می‌کند نمی‌پذیریم و اصولاً اگر به روایاتی از کتاب‌های اهل‌سنت، چه صحاح سته و چه غیر آن، استناد می‌کنیم، معنایش آن نیست که همهء آنچه را نقل می‌کنند، قبول داریم؛ بلکه آن قسمت مورد قبول است که با روایات منقول از اهل‌بیت عصمت و طهارات (ع) نیز موافقت داشته باشد (شاخ شیطان، عصیری، ص 159 و 160).

۳) خدای خندان

خندهء خداوند را صحاح شش‌گانهء اهل‌سنت روایت نموده‌اند که برخی از آنها را می‌آوریم (شاخ شیطان، عصیری، ص 164):

در صحیح مسلم آمده است: «رسول خدا فرمود: خدا به دو نفر می‌خندد: یکی کسی است که در راه خدا جهاد می‌کند و شهید می‌شود و دیگری قاتل او که بعداً مسلمان شده و شهید می‌شود و هر دو به بهشت می‌روند.» [9] (شاخ شیطان، عصیری، ص 165).

سؤال ما از ناقلان این حدیث این است: کجای این مطلب خنده دارد؟! (شاخ شیطان، عصیری، ص 165)

۴) خدای متعجب

مگر نه این است که منشأ تعجب، جهل به واقعه‌ای است؟ اما آیا بر خدا چیزی مجهول است که چون آشکار شد موجب خنده یا تعجب او شود؟ معلوم می‌شود خدایی که صاحبان صحاح معرفی کرده‌اند بیهوده تعجب می‌کند؛ چنان که بیهوده می‌خندد: «خدا از قومی که با زنجیرها وارد بهشت می‌شوند،‌ تعجب می‌کند.» [10] (شاخ شیطان، عصیری، ص 169).

تنها سخنی که ما می‌توانیم بر زبان آوریم این است که: «سُبحانَ اللهِ عَمّا یَصِفُونَ: منزه است خدا از آنچه آنان توصیف می‌کنند!» [11] (شاخ شیطان، عصیری، ص 169).

۵) اعضا و جوارح خدا

الف) دست‌ها و انگشتان خدا:

«دست راست خدا پر است و بخشش و عطای مداوم شب و روز، چیزی از آن نمی‌کاهد و در دست دیگرش ترازو است.» [12] (شاخ شیطان، عصیری، ص 170).

«خداوند در قیامت آسمان‌ها را می‌پیچاند و با دست راست آن را می‌گیرد و زمین‌ها را با دست چپ و در هر یک می‌گوید: منم پادشاه! ستمگران کجایند؟ متکبران کجایند؟» [13] (شاخ شیطان، عصیری، ص 170).

۶) کمر خدا

بخاری در صحیح خود که معتبرترین کتاب نزد اهل‌سنت است روایت می‌کند: «أبو هریره از پیامبر اکرم (ص) نقل می‌کند که چون خداوند از آفرینش فارغ شد «رَحِم» برخاست و کمر خدا (یا کمربند خدا) را گرفت، خدا گفت: دست بردار! گفت: آیا راضی نمی‌شوی که هر که با تو وصل کرد، من با او وصل کنم و هر که تو را قطع کرد، من با او قطع کنم؟ گفت: بلی ای پروردگار من…» [14] (شاخ شیطان، عصیری، ص 174).

از حدیث فوق می‌توان پی برد که «رَحِم» نیز دست و پا دارد که توانسته چنین بر پای ایستاده و بر کمر خداوند چنگ زند!!! (شاخ شیطان، عصیری، ص 174)

آیا علمای اهل‌سنت اندکی نمی‌اندیشند؟! مگر نه این است که «رَحِم» همان پیوند خویشاوندی است، نه آن که خود مخلوق جداگانه‌ای بوده باشد؟ (شاخ شیطان، عصیری، ص 174)

۷) شکل و سیمای خدا

بسیاری از علمای بزرگ اهل‌سنت همچون ذهبی و دیگران روایت کرده‌اند: «ابن‌عباس می‌گوید: پیامبر اکرم (ص) پروردگارش را در شمایل جوانی با صورتی بی‌مو با پوششی از لؤلؤ و با قدم‌ها و پاهایی سبزه و گندمی‌رنگ مشاهده کرد.» [15] (شاخ شیطان، عصیری، ص 176)

۸) منزل خدا

طبیعی است خدایی که تا کنون در روایات فوق توصیف شده نیاز به خانه‌ای جهت سکونت داشته باشد؛ به همین جهت روایات صحاح ستهء اهل‌سنت از این موضوع غفلت نکرده و به این موضوع نیز پرداخته‌اند (شاخ شیطان، عصیری، ص 177):

«از پروردگارم برای ورود به خانهء او اجازه می‌گیرم و به من اجازه داده می‌شود و چون او را دیدم به سجده می‌افتم. سرانجام به من اجازه داده می‌شود که عده‌ای را شفاعت کنم. من خارج می‌شوم و آنانی را که برایشان اجازهء شفاعت گرفتم از جهنم بیرون آورده،‌ وارد بهشت می‌کنم. سپس برمی‌گردم و از پروردگارم در خانه‌اش اجازه می‌گیرم و این کار تا سه مرتبه تکرار می‌شود و در هر بار برای عده‌ای شفاعت می‌کند…» [16] (شاخ شیطان، عصیری، ص 178)

۹) خدایی که هر شب از آسمان به پایین می‌آید

در این موضوع نیز روایات بسیاری آورده‌اند که به یکی از آنها اشاره می‌کنیم (شاخ شیطان، عصیری، ص 178):

«از ابو هریره نقل است که پیامبر (ص) فرمود: پروردگار ما هر شب، یک‌سوم به آخر شب مانده، به آسمان دنیا می‌آید…» [17] (شاخ شیطان، عصیری، ص 182)

اما افسوس که علم در آن زمان بدان اندازه پیشرفت نکرده بود که ابوهریره بداند زمین کروی است و همواره بخشی از زمین شب می‌باشد و با این دروغ، لازم می‌آید تا خداوند همیشه در زمین باشد؛ وگرنه سعی می‌کرد تا دروغ دیگری ببافد! (شاخ شیطان، عصیری، ص 182)

آیا با پیشرفتی که امروز از علوم سراغ داریم و دروغ بودن بسیاری از روایات صحیحین آشکار شده، باز هم علمای اهل‌سنت ادعا می‌کنند که این دو کتاب (صحیح بخاری و صحیح مسلم) «اصحّ الکتب بعد القرآن: صحیح‌ترین کتاب‌ها پس از قرآن کریم» است؟! (شاخ شیطان، عصیری، ص 182)

۱۰) مکان خدا قبل از خلقت جهان

در این رابطه دو تن از صاحبان صحاح و همچنین احمد بن حنبل در مسند خویش چنین نقل کرده‌اند (شاخ شیطان، عصیری، ص 182):

«به پیامبر اکرم (ص) عرض کردم: پروردگارمان قبل از آنکه مخلوقاتش را بیافریند کجا بود؟ رسول خدا (ص) فرمود: در «عماء» به سر می‌برد و زیر و بالایش هوا بود و هیچ مخلوقی نبود و عرش او بر آب بود.» [18] (شاخ شیطان، عصیری، ص 183)

۱۱) فاصلهء خدا با ما

قرآن کریم می‌فرماید: «وَ نَحنُ أقرَبُ إِلَیهِ مِن حَبلِ الوَریدِ: و ما به او از رگ قلبش نزدیک‌تریم!» [19] و نیز امام سجاد (ع) به خداوند چنین عرضه می‌دارد: «ای آنکه به بالا و پایین جهان احاطه داری!» [20] اما ببینیم صحاح ستهء اهل‌سنت در این باره چه نظری دارند (شاخ شیطان، عصیری، ص 183):

«راوی می‌گوید: ما در بطحاء بودیم. در میان ما رسول خدا (ص) بود. ابری از آنجا گذشت. به آن نگریست و فرمود: این را چه می‌نامید؟ گفتند: سحاب. فرمود: والمُزن. گفتند: والمزن. فرمود: والعنان. گفتند: والعنان. فرمود: بین شما و آسمان چه مقدار فاصله است؟ گفتند: نمی‌دانیم. فرمود: بین شما و آسمان 71، 72 یا 73 سال فاصله است و آسمان بعدی همچنین (یعنی 71 یا … راه است» تا آنکه هفت آسمان را شمرد. (یعنی هر آسمان نسبت به آسمان قبل 71 یا 72 یا 73 سال راه است). سپس روی آسمان هفتم دریاست که بین بالا و 1ایین آن مثل فاصلهء دو آسمان است. سپس بر بالای آن هشت بُز کوهی است، که بین سم آنها تا زانو، فاصلهء بین دو آسمان است و خدا بالای آن است. تبارک و تعالی.» [21] (شاخ شیطان، عصیری، ص 184).

آیا معقول است که فاصلهء ما تا آسمان اول 71، 72 یا 73 سال باشد؟! در حالی که در زیر همین آسمان ستارگانی وجود دارد که میلیاردها سال نوری زمان لازم دارند تا نورشان به ما برسد! در آخر نیز هشت بُز کوهی که سُم آنها تا زانوهایشان فاصلهء میان دو آسمان است و خدا نیز بر فراز آن قرار دارد!!! (شاخ شیطان، عصیری، ص 184)

۱۲) آویزان شدن به خدا با طناب

برای اینکه بیش از این از عنوان فوق متعجب نشوید به روایتی که ترمذی در سنن خود که یکی از کتب صحاح ستهء اهل‌سنت است توجه نمایید (شاخ شیطان، عصیری، ص 184):

«ابوهریره می‌گوید: پیامبر اکرم (ص) و اصحابش نشسته بودند… آن‌گاه پرسید: آیا می‌دانید که پایین شما چیست؟ گفتند: خدا و رسولش داناترند. فرمود: زمین. سپس فرمود: آیا می‌دانید پایین آن چیست؟ گفتند: خدا و رسولش داناترند. گفت: زیر آن زمین دیگری است که بین آن دو، مسیر 50 سال راه است. تا آنکه هفت زمین را شمرد که بین هر دو زمین نیز مسیر 50 سال راه بود. سپس فرمود: قسم به آن کس که جان محمد در دست اوست، اگر شما با طناب، یکی را به زمین پایینی آویزان کنید بر خدا فرود می‌آید.» [22] (شاخ شیطان، عصیری، ص 186).

گرچه ترمذی پس از نقل این حدیث گفته: «این حدیثی است که از این نظر غریب است» و سپس سعی کرده آن را بدین شکل توجیه کند: «برخی از علما آویزان شدن با طناب به خدا را به علم، قدرت و سلطنت خداوند تفسیر کرده‌اند.» (شاخ شیطان، عصیری، ص 186).

حال، خواننده خود قضاوت کند آیا با تفاصیلی که از ابتدا تا این بخش از حدیث بیان شده آیا چنین توجیهی مناسبت دارد؟ (شاخ شیطان، عصیری، ص 186)

۱۳) بارانی که از پیش خدا می‌آید

با روایاتی که خانه و منزل خداوند در عرش، اندازه، شکل و قیافهء خداوند را برای ما مشخص کرد و می‌توان با طناب به او متصل شد، جالب است راهی دیگر برای متصل شدن به او نیز بدانیم! به این روایت توجه فرمایید (شاخ شیطان، عصیری، ص 186):

در سنن ابو داود که یکی از صحاح ستهء اهل‌سنت است و همچنین در مسند احمد بن حنبل آمده است: «انس می‌گوید: با رسول خدا (ص) بودیم که باران آمد. حضرت بیرون رفت و لباسش را کنار زد تا باران به او اصابت کند. عرض کردیم: ای رسول خدا! چرا چنین کردید؟ فرمود: زیرا او تازه از نزد پروردگارش آمده است.» [23] (شاخ شیطان، عصیری، ص 186 و 187).

حال با توجه به روایاتی که چند سطر قبل بیان شد و برای رسیدن به خدا پیمودن فاصلهء هفتاد و سه ساله را بیان نمود، چگونه ابرهایی که بالای سر ما و با فاصلهء نزدیک به ما قرار دارند این فاصله را به سوی خداوند بازگشته و دوباره به زودی نزد ما بازمی‌گردند؟!! (شاخ شیطان، عصیری، ص 187)

۱۴) خدا در خواب پیامبر

اکنون نوبت به آن رسیده تا ببینیم خدای وهابیت در خواب چگونه است (شاخ شیطان، عصیری، ص 187):

«معاذ بن جبل می‌گوید: صبحگاهی پیامبر اکرم (ص) برای نماز جماعت صبح تأخیر نمود تا جایی که نزدیک بود خورشید طلوع کند و چون آمد و نماز گزارد، علت تأخیر را چنین بیان کرد: چون نماز شبم را مقداری خواندم،‌ در حال نماز چرتم برد به طوری که سنگینی بر من عارض شد. در این حال پروردگارم را دیدم که در بهترین صورت بر من ظاهر شد و گفت: ای محمد! گفتم: لبیک ای پروردگار من! فرمود: علت مخاصمه در میان فرشتگان چیست؟ گفتم: نمی‌دانم! سه بار آن را تکرار کرد. دیدم که کف خود را بین دو شانه‌ام گذاشت، طوری که خنگی نوک انگشتان او را بر سینه‌ام احساس کردم.» [24] (شاخ شیطان، عصیری، ص 187 و 188)

البته از خدایی با اوصافی که تا کنون از آن بیان شد، نباید انتظار داشت که چرا زودتر به خواب پیامبرش نیامده تا نماز صبح پیامبر تا آن‌وقت به تأخیر نیفتد! (شاخ شیطان، عصیری، ص 188)

۱۵) خدای بی‌توجه و محاسبه

الف) خلقت نامناسب بهشت و دوزخ

خدایی که در قرآن کریم و فرهنگ اهل‌بیت معصومین (ع) معرفی شده، خدای عالم مطلق است؛ اما این خدایی که تا کنون از روایات فوق شناخته‌ایم بهشتی ساخته که از بس گنه‌کاران را به دوزخ افکنده و با پای خویش آنها را در هم کوبیده، مساحتی از بهشت اضافه آمده و خالی مانده است و چون از قبل فکری برای این کار نکرده بود، ناچار می‌شود تا مخلوقات دیگری را بیافریند و در قسمت‌های خالی بهشت سکونت دهد تا این مشکل برطرف گردد. به این روایت توجه کنید (شاخ شیطان، عصیری، ص 188):

«انس از پیامبر اکرم (ص) نقل می‌کند که حضرت فرمود: همواره در آتش دوزخ افکنده می‌شوند و دوزخ می‌گوید آیا باز هم کسی هست؟ تا آنکه خداوند جهانیان پای خویش را در دوزخ گذارده و گنه‌کاران را در هم می‌کوبد و به همین سبب دوزخ می‌گوید سوگند به عزت و کرم تو که دیگر کافی است و همواره بهشت خالی مانده و بخشی از آن اضافه می‌آید تا آنکه خداوند برای این قسمت مخلوقاتی می‌آفریند تا در بخش باقی‌مانده از بهشت سکونت دهد.» [25] (شاخ شیطان، عصیری، ص 188 و 189)

عجیب است که بیشتر خلق این دنیا مشمول عفو و بخشش خداوند قرار نمی‌گیرد و برای همیشه به دوزخ می‌روند، آن‌گاه برای پُر شدن بخش خالی بهشت باید گروه دیگری خلق شوند و بدون هر امتحان، عمل صالح و حساب و کتاب به دوزخ [26] فرستاده شده و در آنجا سکونت داده شوند. ضمن اینکه آیا خداوند از ابتدا نسبت به این موضوع آگاهی نداشته تا بهشت یا دوزخ را به اندازهء موردنیاز خلق کند تا ناچار به در هم کوبیدن دوزخیان یا خلق مجدد برای سکونت در بهشت نگردد؟! یا مبادا از ابتدا نسبت به تعداد بهشتیان آگاهی و اطلاع کافی نداشته است؟! (شاخ شیطان، عصیری، ص 189)

ب) تکمیل آیه با آمدن ابن‌ابی‌مکتوم

از جمله روایاتی که علاوه بر داشتن معارض، نشان از غفلت خدا دارد، نزول ناقض آیهء 95 سورهء نساء است (شاخ شیطان، عصیری، ص 190):

«پیامبر اکرم (ص) نشسته بود. بر او وحی شد: آنان که از مؤمنین (در منزل) نشسته‌اند (و به جهاد نمی‌روند) با کسانی که در راه خدا جهاد می‌کنند مساوی نیستند… ابن‌امّ‌مکتوم (که نابینا بود) وارد شد و از این آیه که او را شامل نمی‌شد، ناراحت شد و گفت: اگر من هم می‌توانستم به جهاد می‌رفتم… بعد از این اعتراض، خداوند آیهء مذکوز را این‌گونه کامل کرد: «مگر کسانی که جهاد برای آنها ضرر دارد.»» [27] (شاخ شیطان، عصیری، ص 190)

این روایت به جز سنن ابن‌ماجه در همهء صحاح آمده است. حال سؤال ما این است: آیا خداوند از احوال بندگان خود آگاه نبود که ابن‌امّ‌مکتوم باید او را توجه دهد؟ چه کسی می‌تواند باور کند که موضوع به این روشنی که یکی از بندگان نابینای خداوند از آن آگاهی داشت، خدای آفرینندهء جهان از آن آگاهی نداشت؟ آیا خود نفرموده است که علمش به همه چیز احاطه دارد؟ (شاخ شیطان، عصیری، ص 190 و 191)

سؤال دیگر ما این است که اگر ابن‌امّ‌مکتوم نمی‌آمد یا اصولاً در آن زمان نابینایی در میان صحابه وجود نداشت، تکلیف چه بود؟ لابدّ همهء معذورین باید قدردان ابن‌امّ‌مکتوم باشند! (شاخ شیطان، عصیری، ص 191)

ج) تأخیر خداوند در تکمیل آیه

با توجه به قاعدهء عقلایی «قبیح بودن تأخیر بیان از زمان حاجت و نیاز برای شخص حکیم» بدون هر مقدمه به روایت ذیل توجه فرمایید و خود قضاوت کنید (شاخ شیطان، عصیری، ص 191):

«سهل بن سعد می‌گوید: وقتی این آیه نازل شد: «هنگام سحر تا زمانی مجاز به خوردن و آشامیدن می‌باشید که خطّ سیاه از خطّ سفید تمیز داده شود.» مردم به دو پایشان نخ سیاه و سفید می‌بستند (و در روایتی دیگر نخ سفید و سیاهی برمی‌داشتند) و مشغول خوردن و آشامیدن می‌شدند تا آنکه آن دو نخ از هم تمیز داده می‌شد (آن‌وقت دست از خوردن و آشامیدن می‌کشیدند) تا آنکه خداوند کلمهء «من‌الفجر» را بدان افزود. آن‌گاه مردم دانستند که مراد از آیه، شب و روز است (نه نخ سیاه و سفید).» [28] (شاخ شیطان، عصیری، ص 191).

چگونه ممکن است خداوندی که از تمام امور بندگان آگاه است غفلت ورزیده و در حالی که می‌توانست از ابتدا با افزودن کلمهء «من‌الفجر» مردم را از سردرگمی و حیرت خارج سازد، اما آن را نازل نکرد و چون دید مردم پاهای خود را با نخ می‌بندند آن کلمه را افزود؟! (شاخ شیطان، عصیری، ص 191 و 192)

و نیز آیا این سؤال مطرح نمی‌شد که اگر بنا باشد کارهای انسان‌ها، ملاک تغییر یا کم و زیاد شدن آیات باشد، چه سرنوشتی برای احکام الهی در انتظار می‌باشد؟! (شاخ شیطان، عصیری، ص 192)

آری! نتیجهء رها کردن اهل‌بیت (ع) که مفسران واقعی قرآن هستند و در روایت «ثقلین» که در صحیح‌ترین منبع اهل‌سنت روایت شده به آن تصریح شده، چیزی جز آنچه در مطالب قبل آمد، نمی‌باشد [29] (شاخ شیطان، عصیری، ص 192).

پاورقی‌ها:

[1] التأسیس فی ردّ أساس التقدیس، ابن‌تیمیه حرّانی، ج 1، ص 101.

[2] التأسیس فی ردّ أساس التقدیس، ابن‌تیمیه حرّانی، ج 1، ص 568.

[3] العواصم من القواصم، ص 210؛ الطبعة الحدیثة، ج 2، ص 23 و دفع شبه التشبیه بأکف التنزیه، ص 95 و 130 (حاشیه).

[4] فتاوی اللجنة الدائمة للبحوث العلمیّة و الإفتاء، ج 3، ص 227.

[5] فتاوی اللجنة الدائمة للبحوث و الإفتاء، ج 3، ص 196، فتوای شماره 6932.

[6] الجامع الصحیح المختصر (صحیح البخاری)، ج 5، ص 2299، ح 5873، کتاب الاستیذان، باب بدء السلام، اسم المؤلف: محمد بن إسماعیل أبو عبدالله البخاری الجعفی الوفاة: 256، دارالنشر: دار ابن کثیر، الیمامة – بیروت – 1407 – 1987، الطبعة: الثلاثة، تحقیق: د. مصطفی دیب البغا.

صحیح مسلم، ج 4، ص 2183، ح 2841، کِتَاب الجَنَّةِ وَ صِفَةِ نَعِیمِهَا وَ أهلِهَا، بَاب یَدخُلُ الجَنَّةَ أقوَامُ أفئِدَتُهُم مِثلُ أفئِدَةِ الطَّیرِ، اسم المؤلف: مسلم بن الحجاج أبو الحسین القشیری النیسابوری الوفاة: 261، دارالنشر: دار إحیاء التراث العربی – بیروت، تحقیق: محمد فؤاد عبدالباقی.

[7] الجامع الصحیح المختصر (صحیح البخاری)، ج 1، ص 203، ج 529، کتاب مواقیت الصلاة، باب فضل صلاة العصر، اسم المؤلف: محمد بن إسماعیل أبو عبدالله البخاری الجعفی، الوفاة: 256، دارالنشر: دار ابن کثیر، الیمامة – بیروت – 1407 – 1987، الطبعة: الثالثة، تحقیق: د. مصطفی دیب البغا.

[8] الجامع الصحیح المختصر (صحیح البخاری)، ج 4، ص 1840، ح 4574، باب تفسیر سوره والنجم، اسم المؤلف: محمد بن إسماعیل أبو عبدالله البخاری الجعفی، الوفاة: 256، دارالنشر: دار ابن کثیر، الیمامة – بیروت – 1407 – 1987، الطبعة: الثلاثة، تحقیق: د. مصطفی دیب البغا.

[9] صحیح مسلم، ج 3، ص 1505، اسم المؤلف: باب 35، بَاب بَیَانِ الرَّجُلَینِ یَقتُلُ احَدُهُمَا الآخَرَ یَدخُلَانِ الجَنَّةَ، مسلم بن الحجاج أبو الحسین القشیری النیسابوری، الوفاة: 261، دارالنشر: دار إحیاء التراث العربی – بیروت، تحقیق: محمد فؤاد عبدالباقی.

[10] الجامع الصحیح المختصر (صحیح البخاری)، ج 3، ص 1096، ح 2848، باب 2، باب الاساری فی السلاسل، اسم المؤلف: محمد بن إسماعیل أبو عبدالله البخاری الجعفی، الوفاة: 256، دارالنشر: دار ابن کثیر، الیمامة – بیروت – 1407 – 1987، الطبعة الثالثة، تحقیق: د. مصطفی دیب البغا.

[11] سورهء مؤمنون، آیهء 91.

[12] الجامع الصحیح المختصر (صحیح المختصر)، ج 4، ص 1724، ح 4407، باب قوله و کان عرشه علی الماء، اسم المؤلف: محمد بن إسماعیل أبو عبدالله البخاری الجعفی، الوفاة: 256، دارالنشر: دار ابن کثیر، الیمامة – بیروت – 1407 – 1987، البطعة: الثالثة، تحقیق: د. مصطفی دیب البغا.

[13] صحیح مسلم، ج 4، ص 2148، ح 2788، کتاب صفة القیامة، اسم المؤلف: مسلم بن الحجاج أبو الحسین القشیری النیسابوری، الوفاة: 261، دارالنشر: دار إحیاء التراث العربی – بیروت، تحقیق: محمد فؤاد عبدالباقی.

[14] الجامع الصحیح المختصر (صحیح المختصر)، ج 4، ص 1828، ح 4552، باب 321، باب و تقطعوا ارحامکم، اسم المؤلف: محمد بن إسماعیل أبو عبدالله البخاری الجعفی، الوفاة: 256، دارالنشر: دار ابن کثیر، الیمامة – بیروت – 1407 – 1987، الطبعة الثلاثة، تحقیق: د. مصطفی دیب البغا.

[15] میزان الاعتدال فی نقد الرجال، ج 2، ص 363، اسم المؤلف: شمس‌الدین محمد بن أحمد الذهبی، الوفاة: 748، دارالنشر: دارالکتب العلمیة – بیروت – 1995، الطبعة: الأولی، تحقیق: الشیخ علی محمد معوض و الشیخ عادل أحمد عبدالموجود.

[16] الجامع الصحیح المختصر (صحیح البخاری)، ج 6، ص 7002، ح 7002، بَاب قَولِ النبی لا شَخصَ اغیَرُ مِنَ اللَّهِ، اسم المؤلف: محمد بن إسماعیل أبو عبدالله البخاری الجعفی، الوفاة: 256، دارالنشر: دار ابن کثیر، الیمامة – بیروت – 1407 – 1987، الطبعة الثالثة، تحقیق: د. مصطفی دیب البغا.

[17] الجامع الصحیح المختصر (صحیح البخاری)، ج 5، ص 113، ح 5962، باب 13، باب الدعاء نصف اللیل، اسم المؤلف: محمد بن إسماعیل أبو عبدالله البخاری الجعفی الوفاة: 256، دارالنشر: دار ابن کثیر، الیمامة – بیروت – 1407 – 1987، الطبعة الثالثة، تحقیق: د. مصطفی دیب البغا.

[18] الجامع الصحیح سنن الترمذی، ج 5، ص 112، باب و من سورة هود، اسم المؤلف: محمد بن عیسی أبو عیسی الترمذی السلمی، الوفاة: 279، دارالنشر: دار إحیاء التراث العربی – بیروت، تحقیق: أحمد محمد شاکر و آخرون.

همچنین سنن ابن ماجه، ج 1، ص 64، مقدّمه، باب 13، ح 182؛ مسند احمد، ج 5، ص 468 و 471، ح 16188 و 16200 (حدیث أبی رزین العقیلی).

[19] سورهء ق، آیهء 16.

[20] مفاتیح الجنان، فرازی از دعای سحر (بعد از دعای ابوحمزه). در این زمینه همچنین می‌توانید به خطبهء اول نهج‌البلاغه رجوع فرمایید.

[21] سنن ابن‌ماجه، ج 1، ص 193، بَابِ فیمَا انکَرَت الجَهمیة، اسم المؤلف: محمد بن یزید أبو عبدالله القزوینی، الوفاة: 275، دارالنشر: دارالفکر بیروت، تحقیق: محمد فؤاد عبدالباقی.

[22] الجامع الصحیح سنن الترمذی، ج 5، ص 403، ح 3298، باب 57، باب و من سورة الحدید، اسم المؤلف: محمد بن عیسی أبو عیسی الترمذی السلمی، الوفاة: 279، دارالنشر: دار إحیاء التراث العربی بیروت، تحقیق: أحمد محمد شاکر و آخرون.

[23] سنن أبی داود، ج 4، ص 326، ح 5100، باب 4، باب ما جاء فی المطر، اسم المؤلف: سلیمان بن الأشعث أبو داود السجستانی الأزدی، الوفاة: 275، دارالنشر: دارالفکر، تحقیق: محمد محیی الدین عبدالحمید.

همچنین در: مسند أحمد بن حنبل، ج 3، ص 267، ح 13847، اسم المؤلف: أحمد بن حنبل أبو عبدالله الشیبانی، الوفاة: 241، دارالنشر: مؤسسة قرطبة – مصر.

[24] الجامع الصحیح سنن الترمذی، ج 5، ص 369، ح 3235، باب 39، باب و من سورة ص، اسم المؤلف: محمد بن عیسی أبو عیسی الترمذی السلمی، الوفاة: 279، دارالنشر: دار إحیاء التراث العربی – بیروت، تحقیق: أحمد محمد شاکر و آخرون.

[25] الجامع الصحیح المختصر (صحیح البخاری)، ج 6، ص 6949، ح 6949، باب 9، باب قول الله و هو العزیز الحکیم، اسم المؤلف: محمد بن إسماعیل أبو عبدالله البخاری الجعفی، الوفاة: 256، دارالنشر: دار ابن کثیر، الیمامة بیروت، 1407 – 1987، الطبعة الثالثة، تحقیق: د. مصطفی دیب البغا.

[26] پژوهشگر: بر اساس مفهوم روایت، به نظر می‌رسد به جای «دوزخ» باید «بهشت» نوشته می‌شد.

[27] الجامع الصحیح المختصر (صحیح البخاری)، ج 3، ص 1042، ح 2677، باب 31، باب قول الله لایستوی القاعدون…، اسم المؤلف: محمد بن إسماعیل أبو عبدالله البخاری الجعفی، الوفاة: 256، دارالنشر: دار ابن کثیر، الیمامة بیروت، 1407 – 1987، الطبعة الثالثة، تحقیق: د. مصطفی دیب البغا.

[28] صحیح مسلم، ج 2، ص 1091، ح 1091، باب 7، بابُ بَیَانِ مَعنَی قَولِهِ شَهرَا عِیدٍ لَا یَنقُصَانِ، اسم المؤلف: مسلم بن الحجاج أبو الحسین القشیری النیسابوری، الوفاة: 261، دارالنشر: دار إحیاء التراث العربی – بیروت، تحقیق: محمد فؤاد عبدالباقی.

[29] صحیح مسلم، ج 4، ص 2408، ح 2408، باب 4، بَابُ مِن فَضَائِلِ عَلِیِّ بن أبی طَالِبٍ رضی الله عنه، اسم المؤلف: مسلم بن الحجاج أبو الحسین القشیری النیسابوری، الوفاة: 261، دارالنشر: دار إحیاء التراث العربی – بیروت، تحقیق: محمد فؤاد عبدالباقی.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *